دنبال یک کلمه می گشتم تا بتونم همه ی حرفام رو در اون خلاصه کنم. که مثلا روبه روی دکتر بشینم بگم این مشکل منه. هیچی نبود. هیچ چیزی نیست که بتونم بیانش کنم. بعد هی سعی می کنم به خودم دلداری بدم که به خاطر اضطرابت حافظه ات ضعیف شده و تمرکز نداری واسه همین نمی تونی عبارتها و کلماتی که بلدی رو بگی و حست رو بیان کنی. چرا؟چرا حتی وقتی تنش دارم و داغونم باز هم مغزم امان نمی ده. حتی امان نمی ده عمق واقعیت رو حس کنم فقط داره خود به خود تجزیه تحلیل می کنه و دلیل می تراشه. دلم می خواد از جلساتی که دارم فرار کنم نمی خوام رو به روی یک روانشناس حرف بزنم.
ارزو میکردم؛ ای کاش نفسم می برید. کاشکی مغزم متوقف می شد. کاش یکهو مغز همه ایراد کنه و فراموشی بگیرن و منم برم گم بشم.
چقدر دلم می خواد همه ی وابستگی هام رو یادم بره. وابستگی به خانواده. وابستگی به شهر و محله. وابستگی به خونه. به غذا. به خواب. دلم می خواد بشینم یک گوشه نه حال غذا خوردن دارم نه بلند شدن و نه حتی خوابیدن. کاشکی شنل نامریی داشتم و فقط می نشستم یک گوشه و کسی من رو نمی دید.
یادم میاد دومین باری که اینجوری شدم 23 سالم بود. تابستون 95 بعد از دانشگاه. تابستون. قرار بود پاییزش برم سر کار. چه تابستون بد ترکیبی بود. واقعا یک تابستون بی خورشید رو که می شنوم یاد اون میفتم. غم و اندوه از تمام هیکلم می بارید. بابام پرسید چته روله؟ بهم بگو! چی باید می گفتم؟؟ هیچی تو ذهنم نبود. فقط می خواستم اونجا نباشم. هیچ جا
اولین بار 17 سالم بود. تابستون 89. جون نداشتم دستم رو بیارم بالا. اضطراب شدید داشتم. از اینکه چی ممکنه سرم بیاد نفسم می گرفت. شب با گریه می خوابیدم. کابوس می دیدم. صبح بدون صبحانه می رفتم مدرسه که چشمم به کسی نیفته. حوصله اش رو نداشتم. عصر با احتیاط قدم بر می داشتم. مسخره ست. درسته خنده داره. هنوز هم...
الان صبح میرم سر کار. رفتم مدرسه هییت امنایی تا 2 سرکارم. بعد از ظهر جون ندارم از خستگی. شب برگه صحیح می کنم. نصف شب از خواب می پرم. پنجشنبه جمعه گریه می کنم.
دلم می خواد بتونم نفس بکشم. نفسم بالا نمیاد. دلم می خواد عطر هوا رو حس کنم. اما هیچی رو احساس نمیکنم. کاش بتونم صدای قورباغه ها رو بشنوم. اما نمیشه. حتی نمی تونم گریه کنم. بیشتر موقع ها آرز. می کنم کاش بتونم گریه کنم. کاشکی با صدای بلند داد بزنم. نمی دونم چرا نمی تونم . خسته ام. از اینکهنمی تونم خوب بخندم خسته ام. نمی خوامخوشحال باشم.می خوام اگر یک لحظه خنده داره واقعا بخندم. اگر یک غمی هست واقعا گریه کنم. اگر حرفی دارم بگم. نمیشه.
می دونم بعد از این هم نمیشه. پس چرا ادامه بدم. بی فایدست. چرا واسه هیچ دارم می جنگم
برچسب:
نویسنده: یاسین قنبری