خرید بک لینک

داشتیم صحبت می کردیم. از تغییر گفتیم. تغییراتی که تو طول عمر کممون اتفاق افتادن. طرز فکر ۱۰ سالگی، ۱۵، ۲۰ و ۲۲ و ۲۳ و ... رو مرور کردم با خودم. چقدر عوض شدم. من حتی آدمِ سه ماه پیش هم نیستم.

هر موجودی در مسیر حیاتش داده هایی رو دریافت می کنه، تجزیه تحلیل می کنه، در آخر به یک خروجی می رسه. این مسیر تکامله و لازمه ی زندگی کردن و حتی! زنده موندنه! که موجودات دست به تغییر بزنن. مثل گیاهی که ساقه اش واسه رسیدن به نور کج میشه. مثل بچه ای که یاد میگیره نباید به بخاری داغ دست بزنه.

از احساسات نمی گم. نمیگم حالم عوض شده، احساساتم فرق کرده، بلکه از عقیده میگم؛ چیزی که باعث صدور حکم اعدام برای کسی از جانب تو میشه! دیدگاهی که باعث میشه تو ذهنت یکی رو دار بزنی یا بهش مدال افتخار بدی.

شاید تو ۱۰ سالگی من هیچی توذهنم نداشتم. فقط کسی که مهربان بود رو قبول داشتم.

تو ۱۵ سالگی از تعصب خوشم نمیومد، ولی باور داشتم دین باعث رسیدن آدم ها به خدا میشه و تلاش می کردم دین دار باشم و بقیه هم دیندار باشن، در واقع در قالب دین آزادی هایی برای مردم قائل بود.

۲۰ سالگی قبول داشتم بعضیا می تونن دیندار نباشن! اما درک نمی کردم حالشون رو.

۲۱، ۲۲، ۲۳، ۲۴، ۲۵، ۶، ۷، ۸، ۹،... و الان .... درک می کنم. شاید تلاش می کنم کسایی که با من فرق دارن رو بفهمم. به جز اونایی که می خوان همه شبیه خودشون باشن!

خیلی حرفه، یک چاه تاریکه و پر از لجن، که یه نفر تو سن ۵۰، ۶۰ سالگی هنوز باورها و عقاید ۱۵ سالگیش رو داشته باشه!

کسی که مسیر رشد و تکاملش ناقصه. یا جلوی رسیدن داده ها به مغزش رو گرفته. یا وقتی رسیدن به سیستم عصبیش حال و حوصله تحلیل و کالری سوزوندن نداشته، یا تحلیل کرده ولی مغزش بیشتر از جلوی پاش رو ندیده!

در هرصورت بوی تعفنشون اول خانواده و بعد جامعه رو میگیره...

برچسب: نویسنده: یاسین قنبری تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 20:48

صفحه بندی