خرید بک لینک

خیلی وقت ها آرزو می کنم پرنده، گاو میش، پروانه یا چیزی باشم که بتونم بدون وابستگی با همه ی داشته هام سرزمینم رو عوض کنم، ییلاق قشلاق کنم با همه ی آدمایی که دارم و فقط به دنبال آب و غذا باشم.

این روزها بیشتر به تصمیممون فکر می کنم. واقعا رفتن درمون همه چیزه؟ وقتی میرم بیرون با بقیه مهرداد غر میزنه که برای کی میری؟ واسه چی میری؟ اینجا عوض بشو نیست و تو فقط باشد بری از این جغرافیا. مشکل از آدم هاشه و نه حکومتش! اینها لیاقت این حکومت رو دارن، خودت رو به کشتن میدی تا چه چیزی عوض بشه. باید بریم! فقط همین راه رو داریم!

قبلا خودمم می خواستم. اما الان واقعا دو دلم. تنهایی سخته. شغل پیدا کردن. جا افتادن. ایجاد ارتباط با کسایی که اولین باره میری سرزمینشون خیلی سخته. من دیگه 30 سالمه. یعنی چقدر پتانسیل تغییر و انعطاف پذیری رو دارم؟ یعنی چقدر قراره تنهایی گریه کنم؟ مثلا وقتی یک بیماری دیگه مثل کرونا یا بدتر از اون شایع شد. چه کسی رو داریم ازمون حمایت کنه؟ به چه کسی می تونیم ااعتماد کنیم وقتی فقط من و مهردادیم. اینها توهم توطئه ست می دونم. ولی یک اپسیلون ااتفاق بیفته چی میشه؟ بهش میگم می دونم رفتن رو می خوای اما این بار من دو دلم. دلم امنیت می خواد. امنیت خاطر که از آدم های امن میاد. الان چسبیدم به همون آدمای امنی که بارها و سالها بهم آسیب زدن.

نمی دونم تکلیف چیه. و من چندان خوشحال نیستم از تغییر جغرافیا. شاید مضطربم و می دونم این طبیعیه. عقلم بهم میگه همه اینطورن ولی چاره چیه باید از نو بسازی.

امیدوارم به اون ذره ظرفیت خودم برای تغییر و انعطاف پذیری. تنها چاره همینه...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ دی ۱۴۰۱ ساعت 22:37 توسط maryam  | 

برچسب: نویسنده: یاسین قنبری تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 16:44

صفحه بندی