حس می کنم خودم نیستم. نه جسمم و نه ذهنم... همکارام میگن تو اون پارسالی نیستی! چیزی شده؟ و من جوابی ندارم و فقط طبق معمول می گم چیزی نیست... اما مشکل اصلی همینه که من مدامبگم چیزی نیست!
چند وقت پیش داشتم فکر می کردم. دقیق تر از معمول. فهمیدم ۳ سالی میشه که رنگ سلامتی به خودم ندیدم. پاییز و زمستون یک جور درگیرم و بهار و تابستون یک جور دیگه. بعد یادم میاد که دوستم بهم میگفت تو همیشه مریضی. فکر می کنم این همیشه مریض بودنم من رو از خودم بیزار کرده. بقیه هم که خودشون به اندازه کافی دردسر دارن چرا باید درگیر من بشن. همین الان، زانو درد، واریس پا و کمر، کمر درد، عفونت ریه، سردرد، مشکل شدید معده، بیخوابی مداوم، دیسک گردن، بیحس شدن انگشا و دستم، درد مفاصل،اضطراب چشم ، گوش درد، آلرژی، تنگی نفس و ....
فقط می دونم خسته ام. اونقدر خسته ام که حتی جون غر زدن و گریه کردن هم ندارم. گریه هم دل خوش می خواد.اصلا نمی تونم بخندم. صبح به سختی بیدار می شم. سر کار به سختی تحمل می کنم تا ساعت کاری تموم بشه. خیلی پیش میاد خودم رو تو کلاس سال قبلم تصور می کنم که دارم با ذوق تدریس می کنم و با بچه ها شوخی می کنیم و اونها فکر می کنن باحال ترین و پایه ترین معلم رو دارن و خودم از یادگیریشون لذت می برم! چی شد؟ چرا امسال فکر می کنم هیچی بلد نیستم؟ می رم پای کلاس همه چی یادم میره. مغزم خالی می شه. نمی دونم کجا هستم. به سختی یک جیزایی رو واسشون توضیح می دم. بنده خداها یاد می گیرن. نه می تونم برم دفتر پیش بقیه معلم ها فقط تو کلاس منتظر می مونم زنگ بخوره. بدون خداحافظی زودتر از همه میرم خونه. اونقدر نمی خوام ارتباط بگیرم که حتی بچه های کلاسم رو با اسم فامیل صدا میزنم. دارم مقاومت می کنم تا اسم کوچیکشون رو نگم.
دلم سکون و سکوت می خواد. نمی خوام هیچ کاری کنم. نمی خوام هیچی بگم. چرا اینطور شد؟ چی شد که من این وضعیت رو دارم؟ وضعیت روحیم روی جسمم تاثیر گذاشته و این بیماری های مدام و تموم نشدنی بیشتر داغون و گوشه گیرم می کنه. نفس کشیدن هم واسم سخته.
از همه بیزار شدم. بیشتر از خودم. دلم می خواد ار این شهر برم. این شهر مرده. کاش می تونستم حداقل تو هوای سرد آزاد نفس بکشم بدون ترس از آلودگی هوا و آلرژی و آسم. بدون ترس از سینوزیت و مشکلات ریه و ...
دارم می بینم چطور بقیه دارن ازم فاصله می گیرن. در واقع چطور دارم فاصله ایجاد می کنم. نا خواسته.
انگار خودم نیستم. هیچی حس نمی کنم. سردرگم و گیجم. فقط می خوام بگذره
برچسب:
نویسنده: یاسین قنبری