سال پیش پدر و مادرهای شاگردام به مناسبت تولدم یک گلدون درختچه کامکوات بهم هدیه دادن. منم اسمش رو گذاشتم "شهامت". خیلی دوستش داشتم می رفتم برگاش رو تمیز می کردم، آبش می دادم، میذاشتمش جلوی نور و نوازشش می کردم. چون اولین باری بود که شهامت به خرج داده بودم و محبت کردن دیگران (مخصوصا کسایی که ارتباط نزدیکی باهاشون ندارم) به خودم رو پذیرفته بودم.
امسال تابستون مدام در رفت و آمد بودم. از طرفی خواهرم بچه اش سقط شد و نه سقط شدن عادی، کلی دردسر کشیدیم. دوبار عمل کرد و هنوز عوارض عملا باهاش هست. بعد از اون دیسک گردنم شدید شد و کل سه ماه تابستون شرایط اورژانسی داشتم. برای همین نتونستم زیاد خونه بمونم و گلدون شهامت رو میذاشتم تو سطل آب و می رفتم.
آخر تابستون دیدم برگاش شروع کردن به زرد شدن. وقتی پیگیر شدم بهمگفتن کرم داره سم بریز تو خاکش. رفتم سم گرفتم و رسیدگی کردم، اما هر سری بدتر و بدتر می شد... تا اینکه یک هو تمام برگاش ریخت و خشک شد. با این وجود همچنان بهش آب می دادم و منتظر بودم خوب بشه...
تا اینکه چند روز پیش که مامان و بابام خونمون بودن، بابام به ساقه اش دست زد، و بله... ساقه پوک شده بود...
خیلی ناراحت شدم. انگار یک آدم از دست دادم! هنوز دلم نمیاد گلدون خالی با ساقه ی پوک شهامت رو بریزم دور. همچنان تو خونه هست...
کاش می شد مثل بچگی هام که واسه جوجه هامون عزاداری می کردیم و تو خاک چالشون می کردیم، واسه این گیاه هم عزاداری کنم... واسم سخته به نبودنش عادت کنم...
برچسب:
نویسنده: یاسین قنبری